السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

370

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

هردو نحوه وجود را مىتواند داشته باشد . يعنى همان‌طور كه اين ماهيت در خارج تحقق پيدا مىكند و موجود به وجود خارجى مىگردد در ذهن نيز تحقق مىيابد و موجود به وجود ذهنى مىشود . و انسانى كه در ذهن موجود مىشود و يك علم و آگاهى را در ما پديد مىآورد ، على رغم آن‌كه ماهيتش همان ماهيت انسان است و تعريف انسان به طور كامل بر آن صدق مىكند - يعنى مىتوان درباره‌اش گفت : جوهرى است جسمانى ، داراى نفس نباتى ، حيوانى و نفس ناطقه - اما در عين حال هيچ‌يك از آثار يادشده را ندارد ، نه چنين است كه وجودش قائم بر خود باشد ، و نه چنان است كه واقعا طويل و عريض و عميق باشد ، نه رشد و نموى دارد و نه ديگر كمالات اوليه و ثانويه انسان را . وجود ربطى اين واژه دو اصطلاح دارد : گاهى مقصود از آن معناى حرفى وجود است كه رابط ميان موضوع و محمول واقع مىشود ، در برابر معناى اسمى وجود كه محمول قضيه قرار مىگيرد ، و گاهى نيز مقصود از آن وجود للغير مىباشد . البته اصطلاح شايع آن ، خصوصا پس از زمان صدر المتألهين ، همان اصطلاح دوم است . وجود فى نفسه و فى غيره وجود فى غيره وجودى است كه قائم به طرفين خود است و عين ربط و تعلق به آنها مىباشد ، وجودى است كه بيرون از طرفين خود نيست و هرگز از آنها جدا نمىشود ، اما عين طرفين و يا جزء آن دو نيز نمىباشد . و هم‌چنين عين يكى از طرفين و يا جزء يكى از آن دو نيز نيست ، بلكه وجودش « در طرفين » است و لذا به آن وجود « فى غيره » گفته مىشود . وجودهاى فى غيره ماهيت ندارند . در برابر وجود فى غيره ، وجود فى نفسه است كه به آن وجود مستقل و وجود محمولى نيز گفته مىشود ، كه طرف ربط واقع مىشود ، نه آن‌كه خود عين ربط باشد . تفاوت ميان وجود فى نفسه و وجود فى غيره ، مانند تفاوت ميان مفاهيم اسمى و مفاهيم حرفى است . وجود لغيره و وجود لنفسه وجود لغيره وجودى است كه مىتوان از آن صفتى را انتزاع كرد و آن صفت را به غير نسبت داد . مانند شجاعت كه وقتى براى نفس تحقق پيدا مىكند ، وصف شجاع بودن از آن انتزاع مىشود و به نفس كه وجود و ماهيت ديگرى دارد ، نسبت داده مىشود . و از اين‌روست كه به وجود لغيره ، وجود ناعتى نيز گفته مىشود ، يعنى وجودى است كه صفت‌ساز براى غير